تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان» - آسمان روستایم همیشه زیباست.
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان»
«دروجان» پنجره ای رو به تات زبانان شاهرود خلخال
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
نظرسنجی
نظر شما نسبت به عملکرد سایت دروج آن چیست؟





ویدئوها
نویسندگان

ساعت 8:30 صبح بعد از 8 ساعت خستگی راه تهران به سمت خلخال بالاخره به روستا رسیدیم. آسمان روستا صاف و ابری اما سوز شدیدی داشت. رَمه شیری هم داشت روانه کوه می شد از قرار معلوم به سمت اسکله ور می رفت و بعد از یک احوالپرسی کوتاه و مختصر با آقا شیری و چند نفر دیگر از همشهریان مسیر را به سمت خانه ادامه دادم. 

در مسیر درو دیوار خانه های اطراف طوری من را نگاه می کردند که انگار اصلا من را نمی شناسند و شاید هم آنها من را می شناختند و من با انها غریبه بودم. وقتی که جلوی در رسیدم دستانم کامل یخ زده بود و نای در زدن نداشت.

بعد از کمی استراحت و گرم شدن کنار بخاری گازی خواستم از خانه بیرون بزنم که مادرم گفت: بَله جان کرا کاشی الان برون دَه هیشکی نی الان کورهَ قو نی پَر نزه، که در همین حین پدرم برگشت و در جواب مادرم گفت زنک چه واجی خردن بدار بشو ایکه اشته را بگرده ای هوایی عوض آکره بعد مادرم گفت پس اشته کلاه پِنه بش.

از آرشیو 1393

                                                                                  بقیه داستان در ادامه مطلب...


بعد من آماده شدم و از خانه بیرون زدم و رفتم سمت دوکانه ور، قهوه خانه آقا رمش با آن بخاری هیزمی اش براه  بود و چند نفری هم داخل قهوه خانه نشسته بودن و در حال صحت کردن و چایی خوردن بودند. 

بعد از آن به سمت کفاینه مله رفتم، کوچه ها طوری خلوت بودند که من تا خود خانه مرحوم اخوان حتی یک نفر هم ندیدم که با او صحبت کنم ، برگشتم و به سمت جیره مَله رفتم، ننه باجی را دیدم که جلوی در ایستاده بود و بعد از کمی احوالپرسی با ایشان مسیرم  را به سمت جیره مله  ادامه دادم. سکوتی کل روستا را فرا گرفته بود که انگار نه انگار اینجا روزگارانی محفل انس و شادی و بازی های کودکانه بوده است.

دیگر ظهر شده بود و من نیز به ورودی روستا رسیدم و دانش آموزان تنها مدرسه باقی مانده روستا نیز تعطیل شده بودند و با شیطنت های خاص خود در حال برگشتن به سمت خانه بودند تعدادشان آنقدر کم بود که مجموع شش کلاسشان به یک کلاس دهه های گذشته هم نمی رسید. 

بعد ظهر یک سری به سمت «چته سر» رفتم نرسیده به سر تپه بوی دود و نان تازه که در محل پیچیده بود من را وادار کرد تا سراغی از این تنور نان نیز بگیرم بالاخره محل پخت نان را پیدا کردم به به!! چه نانی در این هوای سرد زمستانی .

بعد از خوردن کمی از این نان داغ چند لحظه ای به سر «چته سر» رفتم و چون هوا سرد بود زیاد نمی شد در آنجا ماند و برگشتم جلوی دوکانه ور.

چند نفری جلوی مغازه سَی مورتضا ایستاده بودند و داشتند با هم صحبت می کردند و آن طرف تر نیز آقا ممیش بهمراه آقا رمش در حال تهیه شکستن هیزم برای بخاری هیزمی قهوه خانه بودند . خورشید داشت کم کم از پشت کوهها غروب می کرد و پیش خودم گفتم غروب روستا و گیه وره سر و مرسه ور هوایی دیگر دارد و رفتم به آن سمت .

قهوه خانه ملا نوروز هم باز و چند نفری هم آنجا نشسته بودند .

مرسه ور آنقدر خلوت بود بطوری که هیچکس حتی منتظر رمه شیری هم نبود. ناگاه صدای بازی کودکان از دور نظرم را به خود جلب کرد و قدم زنان به سمت آنها در حیاط مدرسه پایینی رفتم کودکان دبستان بودن که داشتند در تنها زمین بازی شان با همان توپ و توری که با دستان خودشان تهیه کرده بودند بازی می کردند یک روستا بود و همین کودکان. داشتم به خانه بر می گشتم که هوا داشت کم کم تاریک می شد و چراغ های خانه ها روشن شده بودند. و از مسجد صدای اذان به گوش می رسید. آسمان روستا آنقدر زیبا بود که انگار نقاشی شده است.

این داستان ادامه دارد ...





لینک های مرتبط :


نوع مطلب : درو (دیروز، امروز، فردا)، 
برچسب ها : روستای درو،
          
چهارشنبه 25 آذر 1394
چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 12:04
باسلام خدمت همه دوستان وآقای فرهادی اگراشتباه نکنم منظورتان آقای محمود بخش پورباشند.دوستتان دارم آقا ناصر آقا رضا باقری
شنبه 28 آذر 1394 16:14
با سلام واحترام
خیلی جالب بود از اینكه لحظه لحظه خاطرات روزانه خود را اینچنین بیان كردی وبه تصویر كشیدی واقعاً خوشم آمد و از اینكه نماد نویسندگی را با همان شور وشوق درو كه سكوت سرشار از ناگفته هاست دقیقاً به زبان قلم بصورت رسا ادا كردی بخاطر ذوق نویسندگی وهنری به شماتبریك میگویم/.
شنبه 27 دی 1393 14:44
سلام آقا مهدی
واقعاً زیبا بود ولی او قسمتهای تاتی رو متوجه نشدم اگه ترجمه اش رو هم می نوشتین عالی میشد.
ضمناً بروز و منتظر حضور گرمتون هستم
با تشکر
سه شنبه 23 دی 1393 18:35
:
در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالیکه گویی ایستاده بودم !
چه غصه هایی که فقط به سپیدی مویم حاصل شد در حالیکه قصه کودکانه اى بیش نبود !
دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نخواهد نمی شود !
به همین سادگی …۰
دوشنبه 15 دی 1393 16:34
آقای ویسانیان ازشما اجازه میخواهم ازطریق اینستاگرامتان سلام گرم خودم را خدمت آقای محمودی اگر حافظه ضعیفم یاری کند از همکلاسیهای دوران دبیرستانیم در شهید اصلانی کلور بودند. داشته باشم. انصافا روزهای خوبی در دبیرستان شهید اصلانی داشتیم. آقای محمودی خوبی؟ دوست قدیمی وباخلاق ومهربان . موفق باشید
مهدی ویسانیانسلام آقای فرهادی بنده اقای محمودی را نمی شناسم و باعث خوشحالی ماست که از طریق این وب دو همکلاسی بعد سالها به زنده کردن و مرور خاطرات دوران مدرسه خود می پردازند.
دوشنبه 15 دی 1393 01:20
حال و هوای روستا خیلی خوب به تصویر کشیده شده است. جامع و کامل بود. دست شما درد نکنه. تصاویر خاطره انگیز بود ولی دردناک است تماشای تنهایی. تماشای تصویری از مردان و زنانی که ایستگاه آخرشان است و زندگی هیچ عایدشان نکرده است جز رنج جز تنهایی. نوع بشر هیچ گاه به تنهایی عادت نمی کند تنهایی نوع بشر را ارام ارام میکشد. اصلا زیبا نیست این تصاویر این مردان و زنان مرگ را با انتظار نشسته اند. لعنت به همه اسمان‌های بی عاطفه.
یکشنبه 14 دی 1393 20:03
سلام ارسال نظرات یه حسن خیلی خوب داره.اون هم اینه كه بعضی وقتا دوستاو همكلاسیهای قدیمی رو كه فراموش شدند سرو كله شون تو این فضا! پیدا میشه . نمونه اش همین آقای فرهادی كرین.سلام خوبی؟
با تشكر از شما آقای ویسانیان
یکشنبه 14 دی 1393 17:35
با سلام خیلی جالب بود برای من از آن لحاظ که حال وهوای روستای خودم در نظرم مجسم شد . دل دل میکنم کی ایام عید وتعطیلات فرابرسه تا بهانه ای برای رفتن به زادگاه مادریم داشته باشم. اما آقا مهدی دیگه روستاهایمان دیگر آن صفای همیشگی وقدیمی و شادابی و گرمی خاص گذشته را ندارند!!دیدن روستاهای خالی از سکنه و فراموش شده بد جوری تو ذوق آدم میزنه. بهرحال امیدوارم به شما خوش بگذره.
شنبه 13 دی 1393 20:02
سلام آق مهدی
متن خوبی بود- اگه یه کم شاخ و برگ به متنت میدادی و جنبه تخیلیش بیشتر می کردی شاید بهتر بود...
یه غلط املایی هم به چشمم خورد(صحت=صحبت)...
موفق و سربلند باشی
مهدی ویسانیانسید جان سپاس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 استفاده از مطالب و عکسهای این سایت تنها با ذکر عبارت «وبسایت روستای درو» مجاز است.


درباره سایت


روستای درو در 4 کیلومتری شمال غربی شهر کلور قرار دارد.
ارتفاع این روستا از سطح دریا 1590 متر می باشد. این روستا در طول جغرافیائی 48ُ،42 و عرض جغرافیایی 37،25ُدرجه قرار دارد. از نظر موقعیت جغرافیایی کوه آلون آرو در جنوب، کوه آسمه چال در شمال غرب، دیه دره در غرب ، آبه دره در شمال شرق و خانقاه دره در جنوب و جنوب غرب روستا قرار دارند. به نظر می رسد عامل اصلی استقرار جمعیت در روستای درو وجود زمینهای مساعد برای کشاورزی، آب و هوای مناسب و آب فراوان می باشد . به طور کلی منابع غنی آب ، زمینهای مساعد کشاورزی، موقعیت خاص روستا و قرار گیری در کنار راه ارتباطی خلخال _ کلور از عوامل موثر بر شکل گیری و توسعه روستا بوده اند .

فرزند کوچک روستا : مهدی ویسانیان

کارشناس ارشد پژوهش علوم اجتماعی

ارتباط با ما :

پست الكترونیك:

mehdiveisanian@yahoo.com

mehdiderav_2005@yahoo.com

شماره تماس : 09144562684

سامانه پیامکی :

30006106204000

مدیر سایت : مهدی ویسانیان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اشعار تاتی
    تعداد اشعار: یازده شعر

    برای انتخاب شعر دلخواه از دکمه قبلی و بعدی (دکمه های کناری) پخش کننده استفاده کنید.
امکانات جانبی