پایگاه اطلاع رسانی «دروجان»
«دروجان» پنجره ای رو به تات زبانان شاهرود خلخال
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
نظرسنجی
نظر شما نسبت به عملکرد سایت دروج آن چیست؟





ویدئوها
نویسندگان

دوران عمر پر است از خاطرات نغز و شیرین؛ اما گذر زمان، و دست نسیان، آن را به نقصان میبرد. از این رو ، سایت دروج آن بر آن است تا خاطرات مربوط به مدرسه ها، بازیهای پاییزی، درزه بار، شب نشینی ها، آبیاری ها، کشاورزی ... را گردآورده، در مجموعه ای به سبک گلستان سعدی ماندگار کند.

از تمام عزیزان خواهشمند است، با ارسال خاطرات خود، به آدرس ایمیل زیر یا درج در قسمت نظرات همین پست ما را در تحقق این امر یاری فرمایند.

با تشکر فراوان

mehdiveisanian@yahoo.com





لینک های مرتبط :


نوع مطلب : پیام‌ها، اطلاعیه‌ها و خبرها، 
برچسب ها : روستای درو، خاطرات شیرین یک زن روستایی،
          
جمعه 21 شهریور 1393
یکشنبه 6 مهر 1393 18:32
با سلام خدمت دوستان دوره دبیرستان بود از كلور به سمت درو داشتیم میامدیم هرچی منتظر شدیم ماشینی نیامد یه نیسان داشت رد میشد دست بلند كردیم ایستاد بالا محله یه دستن انداز داشت ماشینها وقتی به انجا می رسیدندترمز میكردند بعد حركت می كردن یكی از دوستان برای اینكه پول نده گفت من موقعی كه به دست انداز رسیدم می پرم نیسان موقعی كه به انجا رسید سرعتش كم نكرد دوست ما پرید وقتی رسیدیم به مقصد راننده از ما پول نگرفتد برگشتیم دیدیم رفیق ما با لباس پاره وگلی وصورتی خونی به سمت ما میاید راستی كرایه ان موقع 5تومان بود
یکشنبه 6 مهر 1393 09:31
آقای علی پورعزت چرا خاطرات خودتو نمینویسی شما كه هرروز دم در خونتون میشینی وهزار خاطره داری؟؟؟؟؟؟
یکشنبه 6 مهر 1393 08:57
سلام
هرچه از دوران کودکی بنویسیم کم است
مهدی عزیز یک مسابقه انشا بگذار.دلم برای کلاس انشا تنگ شده است.
چهارشنبه 26 شهریور 1393 08:36
با سلام
یه روزی یه بنده خدایی كه چشماش هم یه خورده ضعیف بود داشت تو باغ آبیاری میكرد ویك رادیوی كوچك هم داشت وبرروی یك از درختها گذاشته بودومطالب خنده داری كه بعد از ظهر پنچشنبه ها پخش میشد گوش میداد ومیخندید تا اینكه ما یواشكی رفتیم رادیو را برداشتیم وقایم شدیم ولی صدای رادیو همونطور میامد تا اینكه صداشو كم كردیم دیدیم بنده خدا آمد وروی درختا را برای رادیو مچرخید ما هم درون علفها كمین كرده بودیم وهی صدای رادیو را كم وزیاد میكردیم تا اینكه بخاطر صدای رادیو دنبال آب میرفت تا شاید آب برده باشد در همین حین ما یواشكی درآمدیم وگفتیم خسته نباشید چكار میكنی گفت یه رادیو كوچك داشتم آب بردگفتیم هركدام یه طرفی بریم وبگردیم این دوست ناقلا هی تو جیبش صدای رادیو را كمو زیاد میكرد واین میگفت اقا آب داره رادیو را میبره ببین صداش گاهاً میاد تا اینكه انقدر خندیدیم ودریك آن گفتیم بیا پیدا كردیم وخوشحال شد وگفت چون دایی من اینو از مكه آورده بود باید پیدا میكردم وگرنه از ترس نمیتونستم خونه برم.تقدیم به دوستم كه آن روز با من بود.
سه شنبه 25 شهریور 1393 23:36
با سلام خرداد ماه بود امتحان علوم داشتیم سوم راهنمایی بود کلور امتحان میدادیم هر چی سر جاده موندیم ماشینی نیومد آن موقع هر چند ساعت یک ماشین رعد میشد آنقدر دیر شده بود پیاده راه افتادیم خیلی بودیم بلاخره وسط راه بودیم که یک وامت آمد به زور التماس نگهش داشتم پشت ماشین پر از مرغ بود به زور نشستیم خیلی هم خندیدیم و سر امتحان بوی مرغ میدادیم هنوز هم هر موقع دوستان که با هم بودیم همدیگرو میبینیم یادآوری میکنیم و کلی میخندیم این خاطره هیچ موقع از ذهنم پاک نمیشه
سه شنبه 25 شهریور 1393 15:03
سلام درو زادگاه ماست هیج وقت فراموش نمی شود فقط این زندگی شهر نشینیت که ما را درگیر خود کرده است من از اقا مهدی تشکر میکنم به خاطر این سایت بسیار قشنگش
سه شنبه 25 شهریور 1393 14:29
سلام
تو یکی از شبها،داشتیم تو درخت گردوی باغمون عسل برمیداشتیم.یه نردبون دراز گذاشته بودیم، و ضبط صوتهای قدیمی شارژی که چراغ مهتابی هم داشتند، رو روشن کرده بودیم. از قضای روزگار، شارژ ضبط تموم شد و ما موندیم و زنبورهایی که بخاطر چوبکاری ما عصبانی شده بودند!
حالا بیا و تماشا کن که سه نفری بالای نردبون با چراغ خاموش و سر و بدن پر از زنبور...
خلاصه با دست و پا زدن، و ناکار کردن زنبورهای بدبخت، خلاصه خلاصی یافتیم...
موقع برگشت که حدود یک نصف شب بود، تنها بودم. دیدم از راه دور دوتا چشم برق میزنه! گفتم حتما چشمهای گرگ، و الفاتحه!
با ترس و لرز رفتم جلو و جلوتر... با کمال تعجب دیدم که دوتا کرم شب تاب به فاصله کمی در کنار هم قرار گرفته بودند...
این صحنه زیبا و فوق العاده رو هیچ وقت فراموش نمیکنم...
خاطرات بسیار است...
اگر مردم همکاری کنند، مجموعه زیبایی میشه
سه شنبه 25 شهریور 1393 12:32
سلام
من یک خاطره بگویم:
یک روز پاییزی داشتیم از خنداشه (امامزاده اسبو) برمیگشتیم، بیداق (علم کوچک)دستمون بود به کوچه های درو رسیدیم کوچه خلوت بود موقع ظهر یک توله سگی به ما حمله کرد و یکی از دوستان با بیداق از خودش دفاع کرد اما این وسط سر یا همان قسمت اهنی بیداق ازش جدا شد بعد بلافاصله ان توله سگه داشت میرفت ان را به دندان بگیرد کلی های های کردیم تا دور شد و ما سریع ان را برداشتیم فرار کردیم بعد ان من دیگه بیداق برنداشتم البته ان روز مادرم کلی با من دعوا کرد.
یکشنبه 23 شهریور 1393 23:51
جناب حسینی خاطره که هست اما اون لذتی که از گوش دادن به خاطرات قدیمی ها به دست میاد در خاطرات شیرین ما بیدا نمیشه
یکشنبه 23 شهریور 1393 18:22
سلام
ایده خوبیه، به شرطی که مردم همکاری کنند. در جواب علی اقا هم باید بگویم که درست است شماها نسل جدید هستید اما از محالات که کسی در عمر خود خاطره خوشی از روستا نداشته باشه.
ذهن انسان فراموشکار، بعد از چند سال دیگه اثری ازین خاطرات نمی مونه، بهتر دست بدست بدیم این خاطرات زنده کنیم.
من هم چند خاطره برات میفرستم
یکشنبه 23 شهریور 1393 14:41
بسیار عالی مهدی جان.البته ما که دراون حد سنمون کفاف نمیده که بخوایم مثل قدیمی ها از خوشی ها خاطره های رنگارنگ بگیم.مادر دورانی زندگی میکنیم که دراون مشغله و دغدغه های فکری بیخود والکی و .... لذت ها رو ازما گرفتند.
شنبه 22 شهریور 1393 11:20
با سلام
ممنون از زحماتت- با این کار خاطرات شفاهی که در معرض فراموشی هستند ثبت میشند...
سعی میکنم چند خاطره جالب رو برات ارسال کنم...
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 استفاده از مطالب و عکسهای این سایت تنها با ذکر عبارت «وبسایت روستای درو» مجاز است.


درباره سایت


روستای درو در 4 کیلومتری شمال غربی شهر کلور قرار دارد.
ارتفاع این روستا از سطح دریا 1590 متر می باشد. این روستا در طول جغرافیائی 48ُ،42 و عرض جغرافیایی 37،25ُدرجه قرار دارد. از نظر موقعیت جغرافیایی کوه آلون آرو در جنوب، کوه آسمه چال در شمال غرب، دیه دره در غرب ، آبه دره در شمال شرق و خانقاه دره در جنوب و جنوب غرب روستا قرار دارند. به نظر می رسد عامل اصلی استقرار جمعیت در روستای درو وجود زمینهای مساعد برای کشاورزی، آب و هوای مناسب و آب فراوان می باشد . به طور کلی منابع غنی آب ، زمینهای مساعد کشاورزی، موقعیت خاص روستا و قرار گیری در کنار راه ارتباطی خلخال _ کلور از عوامل موثر بر شکل گیری و توسعه روستا بوده اند .

فرزند کوچک روستا : مهدی ویسانیان

کارشناس ارشد پژوهش علوم اجتماعی

ارتباط با ما :

پست الكترونیك:

mehdiveisanian@yahoo.com

mehdiderav_2005@yahoo.com

شماره تماس : 09144562684

سامانه پیامکی :

30006106204000

مدیر سایت : مهدی ویسانیان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اشعار تاتی
    تعداد اشعار: یازده شعر

    برای انتخاب شعر دلخواه از دکمه قبلی و بعدی (دکمه های کناری) پخش کننده استفاده کنید.
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات